تبليغاتX
کافه ای در انتهای روز

کافه ای در انتهای روز

فیلسوفان قلیان به دست

می خوام شروع کنم به نوشتن . فعلاْ حرف خاصی برای نوشتن ندارم به همین خاطر یکی از مطالب پارسالم رو میزارم برای شروع :

اییز پاییز پاییز ! عزیزم داری می آیی .

خودت هم می دانی چقدر دوست داشتنی ایی . عادت دارن با معرفتهاو دوست داشتنی ها که آدم رو زیاد معطل خودشون نمی کنن. هنوز یک چند روز مونده اما اینجا پر پاییزه . نمی دونم خودت هم می دونی چقدر زیبایی . میدونی چقدر دلم رو تازه می کنی . دیدی آدم چند وقت سراغ قران و نماز و اینار نمی گیره و بعد یک شب یادش می افته که چقدر از خدا دور شده ، بعدش میاد وضو می گیره و دو رکعت عشق می خونه انگار دلش پوست اندازی کرده تازه یادش می افته جامه دلش چقدر تنگ بوده اون روز ها. پاییز جان می دانی چهار سال است با تو زیاد دمخور نبوده ام. می دانی داشت ریشه های احساسم خشک می شد. می دانی پای آن دیوار می نشستم  قلیان می کشیدم و به هیچ چیز فکر نمی کردم. اما امسال فرق دارد پاییز جان. امسال سال قلبم پر باران است. امسال جامه دلم گر چه دیر اما دیگر تنگ شده . پاییز جان امسال می خواهم همانی باشم که هروز جامه دلش تنگ می شد. همانی باشم که اگر کمی صحبت می کرد قلب همه را آب می انداخت از بس که زیبایش کرده بودی . میدانی چند وقت است اصلاً شعر نگفته ام. پاییز جان داری می آیی.

پاییز جان می دانی امسال مثل چه سالی شده ؟ مثل اون سالی که 24 آبان بود و تولد من و تو هم که بودی .کمی هوا سرد شده بود . بخاری های بزرگ قهوه خونه های طرقبه روشن بود و من تک و تنها راه میرفتم و نم نم بارون هم که بود . یادته پاییز جان دست شهرام یک انار بزرگ آبدار بود گرفته بودش که بدش به غزال . و من چقدر آرزو داشتم من هم مثل او کسی را داشته باشم که دلم بیاید برایش انار به این بزرگی بگیرم.

می دانی امسال شده مثل اون سالی که تک و تنها داشتم تو باغ شاهزاده ماهان کرمان قدم میزدم. تازه قلیانی کشده بودم و راه می رقتم. یادت می اید می شد صدای پایم را بر روی برگهایی که خودت ریخته بودی زیر پایم  بشماری ، یک دو ، یک دو. و این شمارش هیچ وقت از دستم در نمی رفت.آخر من تنها راه می رفتم و چقدر آرزو داشتم صدای پای کس دیگر هم باشد تا بعضی وقتها حساب شمارش ها از دستم در برود.

یادت می آید نشسته بودم توی قهوه خانه زیر سی و سه پل ، هوا کمی سوز داشت. یادت می آید هر دو پایم سردشان شده بود. و چقدر دوست داشتم کس پیشم بود تا من یک پای او را و او یک پای مرا گرم کند. از این دست خاطرات باهم زیاد داریم پاییز چان . باغ فین کاشان و آن صیح پاییز وساعت هشت و آن قلیان دبش . خیابان بلوار کرمانشاه و راه رفتن هایی که بشتر به دویدن شبیه بود. مسیر کرمانشاه به سنندج و من از پشت شیشه ی مینی بوس های بنز قدیمی چقدر تورا تماشا می کردم. از آن سال پاییز بوشهر دیگر با هم قهر بودیم. نمی دانم سر چی اما من می گفتم تو نیامدی و تو می گفتم امدم و نبودی. امسال دارم می بینم که تو داری می آیی و من هم چقدر مشتاقم و مهیای در بر کشیدنت .

اما امسال فرق می کند پاییز جان . امسال دارم کسی را که برایش انار به آن یزرگی بگیرم . می دانی امسال کسی هست که شمارش صدای پایم را از دستم در ببرد و هست کسی که یک پای همدیگر  را گرم کنیم. پارسال هم بود اما من آن یار قدیمی تو نبودم پاییز . بیا که امسال سال دلتنگی های شیرین است پاییز .

+نوشته شده در 26 Oct 2009ساعتتوسط چای چی | |

بعضی وقتها کسی از دور صدا می کند مرا. آنگونه که سهراب می گوید .

حسی مبهم مرا به سویی که خود هم نمی دانم کجاست فرا می خواند.

دیگر آن چیز هایی که نوشته ام  در من کششی ایجاد نمی کند.

و دیگر ضرب آهنگ زندگی بدین گون ، سرشارم نمی کند از نوشتن و زندگی .

دیگر هیچ چیز بوی  چمن های تازه کوناه شده زندگی را نمی دهد.

چمن های زندگیم پژمرده اند. باید بروم.

کفشهایم کو؟

بدود دوستان.  

+نوشته شده در 11 Jan 2009ساعتتوسط چای چی | |

سلام !

امروز آنقدر استرس دارم که دارم که دستهایم موقع نوشتن دارند می لرزند. برادر کوچکم( ۲۲ سال دارد ) پرده شبکیه اش پاره شده و امروز رفته تهران برای عمل . هفته گذشته خودم بردمش . لیزر شد ما دیروز بازهم پارگی شبکیه به سراغش آمده . قرار شده پزشکش ساعت ۱۲ برود کلینیک نوین معاینه اش کنه. خداکنه با لیزر درمان بشه. خدایا!

لطفاً براش دعا کنین. ممنون

 

+نوشته شده در 3 Jan 2009ساعتتوسط چای چی | |

امروز هوا کمی گرمتر از روزهای پیش بود  و می شود بسات چای وقلیان را زیر درختان عریان قهوه خانه برپا کرد . فقط در این فصل است که می توان آسمان قهوه خانه را به این واضحی دید . خب این هم محصنات دارد و هم معایب . از محصناتش این است که از آفتاب نچندان گرم این روزها می توان استفاده کردو از معایب آن هم همین بس که مکنن است در عرض چند دقیقه مورد تفقد کلاغهای پیر قهوه خانه قرار بگیری و هر از چند گاهی ارتقاء درجه بگیری. مانند اتفاقی که امروز برای عمرانی رخ داد اما ینبار نه شانه و پشت عمرانی که روی لب بالایی ایشان مفتخر به نشان گردید.

عمرانی : اه .شانس منو ببین . جا قحطی بود . نمی شد یک سانتی متر اونطرف تر بیفته ؟

سیاسی : اتفاقاً به نظر بنده خیلی هم شانس آورده ای . تو داشتی دود قلیان رو رو به پایین می دادی بیرون فکرش را بکن اگه رو به بالا بود در اون صورت لب جلوییت می بایست جلو تر از لب بالات باشه و زبانم لال در آن وقت بجای ارتقاء درجه ازشما پذیرایی می شد .

فلسفی : نیمه پر لیوان را دیدن یعنی این . خوشمان آمد.

عمرانی : بله مرگ فقط برای دیگران است .

چای چی : اتفاقاً اینبار دارد برای همه پیش می آید . از حد شایعه هم گذشته و سازمان ملل هم اخطار داده. سیاره ای گداخته دارد با سرعت به زمین نزدیک می شود . وگویا دیگر برای از بین بردن آن هم دیر شده است .با این اوصاف باید خودمان را برای  خیلی چیزها آماده کنیم.

عمرانی : این طور که تو می گی قرار نیست ما کاری بکنیم و فقط بایستی بشینیم و منتظرش باشیم  .

سیاسی :  از این شایعه ها رو  چندوقت یکباردرست میکنن و ملت رو سر کار می ذارن. همین چند سال پیش گفتن زمین داره منفجر می شه طوری شد که رفتم از همه دوست و آشنا حلالیت طلبیدم به کارهای کرده و نکرده خودم اعتراف کردم . آخرش هم دروغ از آب درآمد و کلی شاکی و دشمن پیدا کردم .

فلسفی : خب ، چای چی که میگه سازمان ملل اعلام خطر کرده .

عمرانی : چای چی از این حرفا زیاد می زنه  . بازار گرمیه . باور نکنین .

سیاسی :  چای چی جان اگه فکر می کنی من با این حرفا خام می شم و با تو دوست می شم کور خوندی. من الان فقط به این فکر می کنم که خدا کنه نزدیک ما بیفته ؛ حداقل چند وقتی قلیان را با زغال  فضایی بکشیم.

 

+نوشته شده در 21 Dec 2008ساعتتوسط چای چی | |

تفاوت چندانی با هم ندارند ، کنار جوی آبی و قل قل قلیان و صدای به هم خوردن تاسهای تخته نرد  با میزی چوبی چهار گوش بارنگ قهوه ای سوخته و صندلی هایی که پشتی آنها آنقدر بلند است که انگار چها نفر گردنهایشان را دراز کزده اند و دارند چیزی را درست زیر پای خود نگاه می کنند. و صدای بر خورد لبه های استکانیته مانده ای از چایی یا قهون دارد. مهم آن حسی است ک منتقل می کند. هر دوی آنها به تو می گویند این لحظه تکرار نشدنی است . با صبح که رفتی دست و صورتت رابشویی ، با ساعت 8و 30 که رفتی جلسه ، با ساعت 3 که آمدی خانه تک و تنها غدایت را گرم کردی فرق می کند. بله فرق می کند. بعضی حس ها حس ناب است . این لحظات حداقل برای من هم حس ناب است . مثل خیلی از لححظات دیگگر زندگی . اما از جنس دیگر.

تیک تاک را نمی دانم می بینید یا نه ؟  اگر نمی بینید حتماً بروید و بیند از شبکه 2 پخش می شود . ساعت یک ربع به 8 (نوزده و چهل و پنج ) . وقتی نگاهش می کنم یاد کافه خودم می افتم . با همان میهمانان که چه عرض کنم میزبانان همیشگی خود. کم از سیامک انصاری و راتمبد جوان و جمشید مشایخی ندارند . فقط آنها در این دنیا تقی به توقشان خوده است و صدایی داده است و همه متوجه شده اند که بله آنها هم در این دنیا هستند.

درست است همه آنها دارند به فرهنگ ما کمک می کنندو خدا می داند هر سه آنها را چقدر دوست دارم . بی تفاوتهای سیامک انصاری را ؛ شیطنت های رامبد را و فروتنی و شیوایی مشایخی را . اما باور کنید عمرانی کم از سیامک انصاری ندارد . فلسفی را می توان با مشایخی مقایسه کرد  و سیاسی را با هیچ کس . آن تن لش بی خاصیت با حال را .

اما چند وقتی است از آنها خبری نیست . دعوتشان کرده ام بیایند و با هم قلانی بکشیم و حالی بگیریم . گفته اند می آیند.

+نوشته شده در 10 Dec 2008ساعتتوسط چای چی | |

امروز رو فقط می خوام شعری رو بنویسم  که سیاسی برای پسرک جوونی که تکیه  داده بود به درخت کنار تخت ما خوند . البته باران هم نم نمک می بارید . آه های  سردی می کشید که آدم نزدیک بود برایش کباب شود . ( البته جگر آدم و) البته نمی دانم آن جگر که بود که اینگونه کبابش کرده بود . ( حال نمودیم از ایهامهای متعدد ) .خلاصه سیاسی به نطق افتاد و عقده کشایی کرد گشاییدنی . انگونه که ما لبهایمان را بارها و بارها گزیدیم که نگو گر چه ته این دل همیشه وسوسه دارمان هم می گفت بگو بگو . این بگو بگو با  را هم همان خنده های کوچک نیز می شد فهمید. واما شعر ی است ازایرج میرزای پروردگار بیامرز.

 زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
من گرفتم تو نگير

چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه درد كشان
بودم از جمع خوشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام

مي دهد يونجه به من جاي پنير

من گرفتم تو نگير

 

+نوشته شده در 6 Dec 2008ساعتتوسط چای چی | |

هنوز دارم بزرگ می شوم  ،یا دارم پیر می شوم ؟ پارسال بود که نوشتم  : ( ۱۴ سال شب بود و ۱۴ سال روز ، ۵سال بارا ن بارید و ۳ سال برف ، بقیه آن هم یا باد بود و یا ابری ، بجز۷ سال آن که آسمان افتابی بود. حدود ۱۰ سال خوابیدم ، ۱۸ سال بقیه آن بیدار بودم .   ۱۵ سال فقط فکرم به خودم بود . ۱۳ سال به همه فکر کردم ،   ۷ سال عاشق بودم ، ۵ سال کار کردم ، شاید بیشتر از ۵ سال حرف زدم . رفتم آمدم ، خوردم ، خوابیدم و ... . اینها قسمتی از یکصد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز نیست . اینها ۲۸ سال تنهائی من است .در گوشه ای از این دنیای تاریک و روشن . شاید ۱۵ سال آن شاد بودم ، اما غمهائی رسید در این ۲۸ سال که هر کدامشان گاه ۵ سال پیرم کرد . اکنون در قسمتی از دنیا روزگار می گذرانم ، روزی می آید و شبی سپری می شود .یادم هست از ابتدای عمرم (آنگاه که خود را شناختم) حس غریبی همیشه با من بود . واکنون هم دارم . حس تنهائی در بیابانی به نام دنیا . همیشه زشت نیست اما گاه دلهره اش بی تابم می کند : زندگی .

فردا روز تولدم است . ۲۸ سال گذشت . اما هر روز روز می شود . هر شب شب و من هر روز یک روز پیرر تر می وم . و هر روز کمی تنهاتر).

اما امسال قضیه کمی فرق کرده. همان ها هست اما باید چیز ای دیگری را هم اضافه کنم و چیزی را کم .

امسال بر خلاف پارسال اصلاً مطمئن نیستم که هر روز  یک روز پیر تر می شوم و کمی تنها تر امسال مرددم که شاید هر روز کمی بزرگتر می شوم. امسال آموختم که همه انسانها خوب نیستند راستش را بخواهید امسال کمی هم یاد گرفتم که دیگران چرا و چگونه بد می شوند و یاد گرفتم چگونه بد باشم و آب از آب تکان نخورد . تا پارسال هالویی بیش نبودم اما امسال فهمیدم که در این 28 سال چقدر زیرآب من را زده اند و من حتی روحم هم خبر دارنشده و اصلاً نمی دانستم چطور می شود زیراب زد. امسال یاد گرفتم.  

خیلی از چیزها تغییر کرده . امسال به من زنگ می زنند و همه اطلاعات  سازمان را به من می رسانند. امسال سری در سرها در آورده ام. جزیی شده ام از آن کل هایی که همیشه می گفتم کاش می دانستم آن بالا چه خبر است. راستش را بخواهی خیلی حال می دهد که هنور همکار زیرآب زنت ( این زن را می توانید به معنای مونث آن هم  بگیرید )  از اتاق مدیر خارج نشده بهت زنگ بزنن و دقیقاً عین جمله های او را برایت تعریف کنندد و او فردا باچهره ای بشاش بیاید سر کار و نمی داند که من میدانم که دیروز هنگامی که زیراب من را زده چند بار به نوک کفشهایش خیره شده . خیلی حال می دهد . باور کنید . امسال هر روز تنها تر نشده ام. امسال هر روز رابطه ای جدید داشته ام.

پارسال وقتی که به پشت سرم نگاه می کردم، تصویر روشنی بود اما مقداری پاییزی . امسال که نگاه می کنم. انگار در ارتفاعی نشسته ام و دارم به یک منظره دودآلود نگاه می کنم.

حال نمی دانم پیر شده ام یا بزرگ ، تنها شده ام یا نه ؟

پ . ن : جمعه 24 آبان تولد من بود .  

 

+نوشته شده در 16 Nov 2008ساعتتوسط چای چی | |

  •  

 

خیلی وقت است در مورد سیاسیت حرفی نزده ایم و تحلیلهایمان همینجوری بر روی مفزمان سنگینی می کند . این صحبت را فلسفی گفت و قتی که داشت کاپشن کتان مشکیش  که همین دیروز خریده بود را از تن در می آورد.

عمرانی : خداییش راست می گه. چند روزه مات موندم که دلیل رکود اقتصادی جهان و قیمت نفت و استیضاح و ...  چیه ؟ نگودلیلش همینه که فلسفی فعلاً اظهار نظری نکرده .

طبیب  : اسیتضاح که تمام شد .

چای چی : قیمت نفت هم که داره تموم می شه .

سیاسی : بهتر ، بلکم بوی نفت هم  از سر سفره بره .

عمرانی : اینارو بیخیال شین که داره آن که نباید بشه داره می شه . من موندم این مردم آمریکا شعور ندارن ؟ با این انتخاباشون ؟

فلسفی :  اتفاقاً اگه تا حالا شعور نداشتن الانه داره باشعور می شن . اوباما رو دارن انتخاب می کنن که با ادامه جنگ مخالفه ، با ایران بهتر تا می کنه و...

عمرانی : بی شعوری شما هم کم از اونا نداره .نمی فهمین که . از این که تا حالا بی شعور بودن شکی نیست ؛  8 سال پیش بوش رو انتخاب کردن و ما رو مجبور کردن هر روز قیافه و ریخت رایس رو ببینیم . اونا تو ناز و نعمتن به فکر دل ما که نیستن . الان تقی به توقی خورده و امکان این هیست که ما هر روز سارا پیلن رو ببینیم ، دارن از ما دریغ می کنن. می گم بی شعورن شما باور نمی کنید. میگن مک کین جنگ طلبه ؛ اصلاً شما تصور کنین صبح از خواب پا شدین ، کانال 1 رو باز می کنین. سارا پیلن داره اعلام می کنه که ما امروز به هاییتی حمله کردیم. اصلاً به قیافه ش می یاد . اصلاً با اون روجه لطیفش سازگاره ؟ من که باور نمی کنم.

فلسفی : این هم از تحلیل ما .   

 

+نوشته شده در 5 Nov 2008ساعتتوسط چای چی | |

پیش نوشت : پست قبلیم بین دوستانم که نظراتشون رو تلفنی و حضوری به من میگن از جنس سرزنش بود و دوستانی هم که نظرشون رو اینجا می نویسن از جنس تشویق به زندگی دوباره. خلاصه کلام انتقاد از پست قبلیم رو خودم در اولین نظردر وبلاگ شروع کردم. حسی بود که شاید بعضی وقتها به سراغ آدمی می آید. اما جالبترین نظرات روفیلسوفان قلیان به دست ارائه دادن . راستی از دوست خوبم هم تشکر می کنم که زیبا نوشته بود که مهم نیست بعد از ما چه می شود . مهم این است که بعد از ما کسی نتواند جای خالی ما را در دلها پر کند. (تقل به مضمون) 

این بشر از این جلب توجه بازی ها دست بر نمی دارد . یک روز خودش رو به مریضی می زنه یک روز می گه دارم رئیس میشم. بعد می ره گم می شه بعد از یک ماه میگه اگه من بمیرم چی می شه ؟ بعدشم میگه هیچ گهی نیستم. خب این رو که ما همه می دونستیم چرا وقت ما و خودت رو گرفتی ؟

کلمات فوق را سیاسی که داشت با پایه قلیان ور می رفت و گه گاهی هم پکی به قلیان کی زد بیان کرد. 

عمرانی : خداییش پست بدی نبود . حالا دوتای اولش خوب بود سومیش هم ای بگی نگی بدک نبود.

فلسفی : خب اگه من هم بخوام واقعیت رو بگم باید بگم که تحت تاثیر قرارگرفتم. اما نتیجه ش جالب نبود. که ما آدمها هیچ گََهی نیستیم.

طبیب : پس می خواستی بگه هیچ گهی هستیم ؟

سیاسی : اصلا بحث نتیجه گیری نبود . شاعر می فرماید از کوزه همان تراود که در اوست . لابد چای چی هم خوب خودش رو میشناسه .  لابد همینه که گفته.

چای چی : قصد دفاع ندارم . اما خدایش بعضی وقتها شما هم ابرتاریک نومیدی چهره احساستون رو مکدر نکرده ؟

عمرانی : ببین چای چی !  نمی خواد باکلمات قلمبه ثلمبه ثابت کنی چیزی حالیت هست و لابد گهی هستی .

اصلاً خدایش این چیزهایی که گفتی واقعیت دارن اما بد نیستن. همین سیاسی خودمون. تا حالا فکر نکردی بعد از خودت خانمت چکار می کنه ؟ مادرت چه احساسی داره ؟

سیاسی : در خصوص مادرم که قطعاً ناراحت می شه . اما در خصوص خانم باید عرض کنم که مطمئن هستم که کسی احمق تر از من پیدا نمیشه که جای من رو بگیره .   

+نوشته شده در 4 Nov 2008ساعتتوسط چای چی | |

1- دیشب تا خود صبح باران آمد و من تا خود صبح حتی پلکهایم را هم باز نکردم. تا خود صبح ، خدا می داند که چقدر باران امده باشد . آب رفته باشد توی چند تا از لانه های مورچه و موش و کبوتر . خدا می داند چند تا پرنده  تا خود صبح از سرما لرزیده اند . خدا می داند چند تا سگ تا خود صبح اعصالشان هم از سرما سگی شده . آن مورچه ها ی کوچک تا صبح چند بار نا امیدانه سعی کرده اند راه آب را بند بیاورند ، اما نشد. با این همه من حتی پلکهایم را هم باز نکرده بودم . آخر دیروز خسته بودم و شب هنگام هم با کمی اعصاب خوردی به رخت خواب رفته بودم و در فکر اینکه فردا می خواهم چه گلی به سر این دنیا بزنم ، خوابم برده بود . امروز بیرون آمدم و فهمیدم دنیا هیچگاه منتظر بیدار شدن من نبوده. اصلاً دنیا نمی دانست که من دیشب حتی پلکهایم را هم باز نکردم . اما تا صبح باران باریده بود.

بعضی و قتها هم من از فرط اعصاب نا آرامم تا خود صبح پلکهایم را هم نمی بندم و هی کانال عوض می کنم تازه می فهمم چقدر از مردم دنیا هنوز بیدارند.                                                                     

2- google earth ( این نرم افزار محبوبم) را باز کرده بودم حدود 5 روز پیش . از آن دور ها کلیک کردم که خانه مان را از دور ببینم. به گمانم خوب کلیک کرده بودم اما سه استان آنطرف تر را جلو آورد. بعد از اینکه گشتم و خانه مان را با آن پشت بام نقره ایش دیدم ، سری هم زدم به ژاپن و ایتالیا و امریکا . نام شهر آمریکا را یاد ندارم اما شهری ساحلی بود . در ساحل شهر چند نفر داشتند آفتاب می گرفتند. آن روز که این عکس ها از آنها برداشته شده بود فقط خدا می داند که در ذهنشان چه می گذشته  و می خواسته اند  چه گلی به سر این دنیا ی کوچک بزنند. چقدر شادندو یا چقدر غمگین. تازه یاد روزهایی افتادم که غمگینم و فکر می کنم همه دنیا اعصابشان خورد است و باید همه به احترام اعصاب خوردی من تا اطلاع ثانوی سکوت کنند.

3 – چند شب پیش فکر کردم که اگر من بمیرم چه خواهد شد ؟ مراسمات تدفین و ترحیم را پیش چشمم آوردم. مادرم که داشت گریه می کرد ، خواهرانم که بعد از جرو بحث با شوهرانشان داشتند دق دل خود را در مراسم ترحیم من خالی می کردند . همسرم را دیدم که دارد برای روزهای گذشته که با من دعوا کرده  و همچنین برای آینده خراب شده اش گریه می کند. مادر خانمم را دیدم که برای بخت بد دخترش زار و زار گریه می کند. برادرانم را دیدم که گریه می کنند و می گویند کمرم شکست. دوستانی را دیدم که هی یاد می کنند از اینکه من چطور و چقدر با آنها نشسته ام و قلیان کشیده ام. ( یک سال بعد) مادرم شکسته تر شده ، چون پسری را که به او دل خوش بود از دست داده . خواهرانم که هی دارند به مادرم نق می زنند که چرا خودت را اذیت می کنی ؟ اول و آخر همه ما همین است . یکی زود و یکی دیر و بعد با هم می روند خیابان و خرید میکنند برای تغییر دکوراسیون خانه هاشان . همسرم که چند هفته ایست رخت عزا را از تن بیرون آورده تازه یادش می افتد که سه ماه است به مادرم سر نزده و بعد می گوید که اینطور بهتر است بگذار داغ دلش تازه نشود. تازه گی ها به این فکر می کند که اگر بازهم ازدواج کرد چگونه مرا از خاطرش پاک کند. (سه سال بعد.) روز عید فطر است و به رسم شهر ما همه می روند سر خاک . قبرهمسایه  ما که هفته پیش مرده چهار ردیف با قبر من فاصله دارد . و مادرم خوشحال از اینکه مجبور نیست برای اینکه سر قبر من بیاید باید راه دراز ی را طی کند (پنج سال بعد ) برادرم پشت فرمان نشسته و دارد از هوای تازه یک روز بهاری استنشاق می کند شیشه را پایین دارده و فکر می کند چه روز خوبی است .پشت چراغ قرمز می ایستد . ماشین کناری خانم و آقایی هستند که دارند با هم صحبت می کنند و گه گاهی هم میخندند. خانم سرش را برمی گرداند تا راننده کناری را ببیند ، نگاه خانم بنده می خورد به نگاه برادرم . هر دو بعد از سالها یاد من می افتندو زود سر خود را بر می گردانند  تا همسر خانم بنده متوجه نشود و حال هر دو گرفته می شود. و این حال گرفته باقی می ماند تا هر دو حرکت می کنندو یاد من هم از پنجره باز ماشینهایشان با همان نسیم صبح گاهی می رود زیر لاستیک ماشین عقبی. راستی آیا خواهرزاده کوچکم  هنوز برای دوستهایش تعریف میکند که دایی من هر هفته می آمد و مرا به پارک شهر می برد ؟

هیچ کس مقصر نیست ، ما آدمها هیچ گُهی نیستیم.

 

+نوشته شده در 30 Oct 2008ساعتتوسط چای چی | |